مغز بادومی سلام!

الان تو یه پسر کوچولو (جنین کوچولو)ی پنج ماه و بیست و پنج روزه هستی. یکی می گه اندازه ی یه سیب زمینی هستی، یکی دیگه می گه اندازه ی یه گلابی هستی. اما من فکر می کنم تو یه انبه ی آبدار و خوشمزه ای. امیدوارم وقتی به دنیا اومدی از انبه خوشت بیاد. مامانت که دوست نداره.

وقتی خبر اومدنت به این دنیا رو از مامانت شنیدم، کلی طول کشید تا باور کنم. همیشه فکر می کردم وقتی مامان بزرگ بشم، دست کم باید یه دسته موی سفید و چند تا چین درشت و شایدم یه عصا تو دستم باشه. اما این روزا سن مامان بزرگا خیلی با گذشته فرق کرده و تصویرشون اون شکلی نیست که تو قصه ها خوندیم. واسه همین از دست خاله ماهیت حرصم  گرفت که بهم گفته مادر بزرگ! خودش مادربزرگه و جد و آبادش! تو فقط می تونی به من بگی مامان شین شین.

منم به جای نوه جونم بهت می گم مغز بادومی. این یه قرارداد بین من و تو. البته تو نمی تونی امضاش کنی. همین که من بگم و تو هم سر تکون بدی و تایید کنی کافیه.

مغز بادومی نمی دونم تو چه شکلی هستی؟ کچلی یا مودار، سیاهی یا سفید، اما هر چی که هستی جون و نفس مایی.

مامانت این روزا همش پا درد داره و دلش درد می کنه. آخه تو داری توی کیسه ی بادکنیت رشد می کنی و قد می کشی.

فدات بشم، میشه از همون دنیای آبی و قشنگی که هستی، برای مامانت دعا کنی. من خیلی نگرانش هستم. نگران این که چه طوری قراره تو رو به دنیا بیاره. دعا کن هر دو تون لحظات خوب و آرومی رو تجربه کنید. دعا کن مامانت زیاد درد نکشه. دعا کن این روزا که همه ی نگرانی مامان و بابات پیدا کردن  یه خونه توی تهرانه، زودتر خونه پیدا بشه و اونا بتونن از دزفول به تهران بیان.

راستی یادت باشه، مامان و بابات یه زندگی عشقولانه توی دزفول داشتن. اونا چهار ساله که اونجا زندگی می کنن و حالا قرار به تهران برگردن.

حالا یه عالمه حرفه که بهت بگم. اما تو هنوز یه فسقلی هستی که حوصله ی این چیزا رو نداری و تازه یاد گرفتی یه لگد کوچولو به دل مامانت بزنی.

خوشگلم بای بای.



تاریخ : سه‌شنبه 1 تیر 1395 | 21:56 | چاپ | نویسنده: خاله ماهی | نظرات (10) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • الیاس موزیک